دعوت
تمامی دل نوشته های منو
بعد از این تو لینک زیر می تونین ببینین
قدم رنجه کنین خوشحال می شم
http://siah-mashgh-e-yade-to.persianblog.ir/post/8
تو هم هرکجا بروی در دل من جا داری مگر نمی دانی؟ مگر نمی دانی دل من مرز اسمان و زمین است؟
تمامی دل نوشته های منو
بعد از این تو لینک زیر می تونین ببینین
قدم رنجه کنین خوشحال می شم
http://siah-mashgh-e-yade-to.persianblog.ir/post/8
دوست دارم اینرا هر روز
هر لخظه
و هر آن برایت بخوانم
با هر آهنگی به هر نوایی با هر زبانی
خیالت به لطافت لمس رود است ـــ حس آفتاب زمستان ِبرف وسط دو تا دست یخ کرده
طعم رویا هایم که تنها و تنها تو در آنی و بس و آنچنان می درخشی که تا آخر عمر چشمانم را به تمامی درخششها بسته ای
مثل طعم بهار است مثل حس دیدن اولین گل در آخرین روزهای اسفند
اوایل بهار
هیچ می دانی ئدر اینهمه سال به یادت نبودن را بزرگترین گناه می دانم
مگر نمی دانی دلم را با ابر پیوند زده ام
می دانی میدانم
-چقدر بد است: من حرف می زنم
گوش می کنی در دلت می خندی
اما
دریغ از یک جواب دریغ از یک تبسم یک جرقه
اما همین هم بس است همین که میشنوی همین که گرمایت را من در خونم حس می کنم همین بس است
دوستت دارم می خواهم اینرا دوباره و دوباره برایت بگویم
می گویم دوباره چون حس می کنم همیشه بار اولیست میگویم دوستت دارم
همیشه حس میکنم نمی دانی یا حتی گاهی یادم می رود که گفته ام
کاش دستانت از آن من بود
آنوقت.......................
تمام نا گفته های دستانم را چشمانم بازگو می کرد.
حتما ْادامه دارد...............
آنقدر دوستت دارم که موج را خجالت داده ام
آری من هنوز دوستت دارم
از پس آن همه خاطره ی طلایی
کاشکی یکشب تمام این دانسته های قلبم را بدانی
هنوز به تو می اندیشم
اینها تقصیر من نیست این تویی که در روحم جاودانه می تابی.
در تمام شبهایم برای این ملودی کوتاه شور انگیز تویی که می نشینی از عصاره ی انگشتانم
به ریشه های سفید این کاغذ ها که شاید روزی درخت بوده اند
به جای همه ی مردم این شهر و به اندازه ی بزرگی این آسمان دلم می گیرد
من به اندازه ی یک ابر نه به اندازه ی ابرهای سهراب دلم می گیرد.
آری من هنوزم دوستت می دارم
باور کن
من برای تو می خوانم و می دانم که هرگز این تو تکرار نخواهد شد ٪
من از تو می خوانم و فریاد می زنم و می دانم و می دانم که فریادم را کسی جز تو نخواهد شنید ٪
دوستت داشتن زیباست مثل عطر یادت
مثل طعم حس کردنت
جایی درون قلبم
این قلب نیمه کاره
زمانی خواهد رسید که من برایت خواهم گفت لمس نگاهت چقدر زیباست
مثل روز اول پاییز
آفتابی اما لطیف
مثل حس گرم باران
و
عطر گیلاس
از عسق طلایی ات
از تمامی یادت
بوی بهار می آید٪
برای تو می نویسم
تویی که آیینه ی منی!
جز طراوت لبخندت به هیچ چیز دیگر نخواهم اندیشید٪
جز تو به هیچ چیز دیگر نخواهم اندیشید٪
دلم را خوش می کنم به صدای پرواز
به صدای غروب
به تو
که صدای تمام تازگیهایی٪
اینجا هوا پر است از گرده های دلتنگی
اینجا همه چیز رنگی است اما خاکستری
چشمانم به مه سرد نبودنت عادت کرده است٪
مه کوری تا به حال شنیده ای؟
از دوریت دچار شده ام
الحق که مه ای در زندگانیم
چشمانم را به تمام غصه ها کور کردی الا غصه ی نداشتنت
و به کو ههای خوشبختی روشنشان کردی
زلال آیینه ای ام سیب را برایم تعبیر کن٪
برای آنکه می داند نه نوشته ها یم بلکه دار و ندارم برای اوست![]()
بی هیچ بهانه ای
بی هیچ خواهشی
تو را به خاطر می آورم
بی هیچ دلیلی
بی هیچ خاطره ای
شاید دوست داشتن همین باشد
بی هیچ بها نه ای به خاطر آوردن
من تو را عاشقانه دوست می دارم
بی هیچ آزاری بی هیچ شکایتی
تنها دوستت دارم
و اینرا تنها
و
تا عمر دارم در قلبم خواهم داشت
بی هیچ شکوه ای.................................................
دلتنگت: ترمه
به آسمان سپردم باآمدنت پس ازگریه باران تپش قلبم رارنگین کند.
آنقدرنازماه را کشیده ام که بماند.............!!
تابلکه چشم روشنی انتظارم باشد.
من آنقدرآفتاب را صدازدم تا از خواب بیدارشود ...............
شاید یکروزبه تو نزدیکترشوم.
می دانم یکروز خواهی آمد
همانروز که پیله ی پروانه های سپید با خنده هایت می شکفند.
مثل خنده ی اول من بعد دوری های نزدیکت.
هرروز کنارهمان حوض آبی جایی که گمت کردم ودیگر نیافتمت باماهی ها از انتظار تو می گریم.
آمدنت نزدیک است .............................
اینرا...................................................
ازتپش هرلحظه ی تو در قلبم لمس می کنم.
به یاد نداشتن هایت: ترمه
سکوت کردم برای تمامی لحظاتی که می دانستم غم همچو اره ای روحم را می برد.
فریاد زدم برای تمامی وقتهایی که باید این زخم کهنه را پنهان می کردم .
آرام گرفتم به جای تمامی طوفانهایی که باید می امد و شاید در پس آن سر سبزی و فراوانی بود.
آشفتم برای وقتی که شاید در پی آرامشم قایقی کوچک در امواج نقره ای قلبم کناره می گرفت.
گریستم برای آنان که اگر می خندیدم شاید به بهانه اش می بخشیدمشان.
و خندیدم که اگر می گریستم اینگونه گناهکار نبودم.
آری گناهم اینست که:
من خندیده ام
کسی اینجا گریه هایش را برای دل آسمانیان پیشکش میکند هر شب و بغضش را تا صبح آرام برای خنده هایت می سراید.
اینجا غروب است.
آنور دیوارهای این شهر کسی می نوازد سرود و نوای دلتنگی را آرام
آرام.....................
اما آیا کسی می داند عشقه ها برای چه می پیچند.
اینطرفتر یکی می آید از دور چراغی در دست
و به اندازه ی یک کوه بزرگ
به بلندای شب طره ی آن زلفانت
و زلال قشنگ عطش جشمانت
و پیامی دارد
یکی از آنجا تمامی اشکهای آدمیان را می شمرد و بر دل سیاه این روزگار همچو نگینی می چسباند.
من اما هیچ ........................................................................................................................
می ن ش ی ن م ت ا ص ب ح
م ی ن ش ی ن م ت ا ص ب ح
می نویسم تا خورشید تا گرمای دستت
یک نفر آمد و رفت و من اینجا از سوز غمها
بد جور سردم است.
دلم می خواد واسه همه ی پرنده های تو سرما مونده گریه کنم.
واسه همه ی ماهی های بی آب و غذا گریه کنم.
می خوام واسه ی مادرم گریه کنم. واسه زحمت هاش
رنجهاش
خستگی هاش
می خوام واسه ی خواهر نداشته ام گریه کنم.
برای گریه هاش گریه کنم.
اینروزا بد جوری دلم می خواد گریه کنم.
واسه تنهایی های خودم بعد همه.........................................................
شکوه های من و دل
های های من و دل!!!!!!!!!
گریه کنم!
گریه کنم !
گریه کنم !
تا شاید این گره ی کور که تمام وجودمو می سوزونه وا بشه
آب بشه
و از این بیابون چشمهام بریزه بیاد پایین.
بد جوری دلم گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بد جوری دلم گریه می خواد.
بارون می خواد....
رنگین کمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هوای بوی سیب می کنم امّا...........
بازم
دلم
گریه ی
بی صدا می خواد.
تقدیم به تو که عزیز ترینی برایم
فرشته ام
امیدم
زندگانیم
آرامش وجودم از توست
مادرم
کودکی که آماده ی تولد بودنزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندکی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:«از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه:«اما اینجا در بهشت من هیج کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد:«فرشته تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ادامه داد:«من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:«فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.» کودک با ناراحتی گفت:«وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم.»
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را در کنارهم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»کودک سرش را برگرداند و پرسید:«شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
-« فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.» کودک با نگرانی ادامه داد:«اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:«فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:«خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:
«نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی او را مادر صدا کن.»
همیشه برایم بمان
فدای تو دخترت
ترمه
یه وقت هایی دور شدنم قشنگه نه؟
قریب به چهل شب و چهل روز غریب و تاریک است که تو با خاک هم آغوش شده ای و من چهل روز است که از گرمای خورشید چشمان تو بی بهره ام.
بعد از تو هزاران بار باران بارید و من در هر کجا که یادی از تو بود با گلبرگهای لطیف احساس پوشاندم تا مبادا آنرا بشوید
من نگذاشتم عطر وجودت از میان گلهای زندگیم پاک شود
چهل روز است که رفته ای و هر لحظه ی این چهل روز برای من خاطراتت هزاران بار تکرار شده است
هر لحظه دلم برایت تنگ شده است و با تو هر لحظه دریاها سخن گفته ام
با اشک هایم با ناله هایم با آه های بی صدایم و آرام همچون روءیا با قلبم
از وقتی رفتی هنجره ام را با بغضی عظیم و آهی پر سوز پیوند زده ام
راستی من فهمیدم همان کبوتری که آفتاب نزده پشت پنجره ی اتاقم می آید و با طنین بالهایش مرا به نیایش می خواند فرستاده ی توست
تا بدانم که هنوز دوستم داری چون می دانی که چقدر دوستت دارم
چهل شب است که نیستی و من هر شب تو را در ماه احساس می کنم باور می کنی من ماه را لمس کرده ام؟ از وقتی که به چشم خود دیدم که آسمان برای بوسه بر قدومت به خاک افتاد